سيد صادق سجادى
354
تاريخ برمكيان ( فارسى )
چنين گويد عبد اللّه بن عبد الصّمد ، كه يكى از اكابر عباسيان بود ، كه من در بغداد پير شدهام و در مدت عمر خويش در راستكارى و سخاوت و مروّت همچو يحيى برمكى نديدهام ؛ و كجا يابند همچو او كسى كه اگر در حق او بد كردندى او مكافات ، نيكى كردى ؟ در اين ايام خليفه فرموده است كه ذكر ايشان كسى به نيكى نراند و نيكى ايشان از اينها نيست كه به منع خليفه و زجر خليفه ، مردم از مآثر ايشان باز ايستند . يكى منم كه شرمندهء كرمهاى ايشانم و تا زندهام ذكر خير ايشان مىكنم و از عتاب خليفه باك ندارم و ليكن ايشان را كه غلطى افتاد ، آن بود كه قرب و اتحاد ايشان بر خليفه از حد تجاوز نموده ، جملهء مقرّبان و خاصّان و اهل بيت خليفه را بسيار دشوار نمود . آنچنان قرب و يگانگى كه در افراط شود همين به بار آورد . غرض ازين حكايت آن است كه در هر چيز افراط نمىبايد كرد . جعفر را چنان اتحاد و يگانگى با خليفه اتفاق افتاد كه ادب بندگى و چاكرى در ميان نمانده بدان نوع مىگذشت و نامى مىگذاشت . چون هارون را غرور سلطنت در سر افتاد و غيرت و جبروت پادشاهى به هم رسيد ، جعفر را گردن زد و هيچ آزرم در خاطرش نراند كه ميان آن و او چه نسبت اتحاد بود ، و بيخ و بنياد و خيلخانهء او را برانداخت . اگر جعفر از خدمت هارون دور شدى و جعفر را خواستى كه طلب دارد ، فرمودى كه برادر من بخوانيد ، غلامان و خادمان دانستندى كه جعفر را مىخواند ، سبك دويدندى و او را طلب كردندى . تا آنگاه كه مزاج هارون بر برمكيان متغيّر شد و آثار تعيّن او بر ايشان ظاهر شدن گرفت . هر وقت كه خليفه خواستى كه حديث جعفر كند ، گفتى كه پسر يحيى چنين كرد و برادر فضل چنين نكرد ، كه ازين كلمات نزديكان و خاصان دريافتند كه مزاج او بر برمكيان بگشته است . آنچه هارون با ايشان كرد ، پندنامهء طالبان جاه و منزلت است تا حد كار خود بدانند و دست و پا دراز نكنند و خود را من كل الوجوه پروردهء خدمت پادشاهان دانند . پادشاهان را حق خدمت ، در راندن حكم و ديدن مصلحت ملك مانع آيد . و اللّه اعلم بالصّواب . حكايت در تفويض حكومت خراسان به على بن عيسى ماهان و اماننامهاى كه به جهت يحيى در قلم آورد و وجه خراسان از تغيّر برامكه به او مقرر شد « 1 »
--> ( 1 ) . اين حكايت فقط در ك آمده است .